آدزس جدید وبلاگ بعد از فیلتر شدن:

همانطور که گفتم باید لوله آفتابه را نشانه رفت به انتخاباتی که حتی هیچ ناظر بین المللی به آن نظارت ندارد! آفتابه که بخواهد بشوید نمی تواند ننگ ۴ ساله دولت احمدی نژاد را با چند لیترش پاک کند. محمود چنان گندی بالا آورده است که یک دریا خاتمی و موسوی و ... هم نمی توانند بوی متعفن آن را از مملکت پاک کنند. این روزها هم که جنجال های سیاسی به راه است و اصولگرایان ترسو از هر طریقی نمی خواهند مسند ریاست قوه مجریه را از دست بدهند. خبر ۲۰:۳۰ و نشریات و فیلتر شدن سایتها و هزاران بلا که به سر مخالفان از سوی دولت نازل می شود. با اینکه بنده قصد رای به هیچ یک از آدمهای این نظام را نداشتم و در کوس مخالفتم همیشه دمیدم و خواهم دمید به این نتیجه رسیدم که بین بدتر و بدتر تر شاید بدتر بهتر باشد! میر حسین را به رای ندادن ترجیح دادم. دعا کنید رای ام برنگردد!
امروز سه شنبه میر حسین موسوی به زنجان آمد و در دانشگاه زنجان مشغول تبلیغ برای خود بود. نبودید تا سیل عظیم دانشجویان دختر و پسر و جوانان از همه جا بی خبر را ببینید. البته عکسها همه واضح است. بمیرد این سیاست کثیف را که نه شرافت می گذارد و نه مردانگی! بمیرد کشور و حکومتی را که بخواهد از احساسات مردم استفاده ی سوء بکند! در این بحرانی که جمهوری مثلا اسلامی( که هیچ کجایش شبیه گفته های اسلام نیست ) روبرو است این انتخابات هم علم شنگه ای راه انداخته ها! این به آن متلک می گوید دیگری به آن! دیگر حالمان از شعارهای مزخرفی که کاندیداها سر میدهند به هم می خورد. چه آخوندانش چه شخصی اش چه بسا که آخوندش بد و بدتر از سایرین هستند! چرا باید از احساسات جوانان سوء استفاده شود؟ به چه قیمتی من جوان باید خر شوم؟ به قیمت اینکه کروبی یا میرحسین بخواهند به اهداف شخمی خود برسند؟ به چه حقی باید گشت ارشاد را یک مسئله گنده نشان داد و آن را بامبول کرد؟ چرا باید گشت ارشاد را جمع کرد؟ من که به شخصه راضی به جمع شدن آن نیستم! این جوانان همان تخمی هستند که پدر و مادرشان در اوایل انقلاب کاشتند. آن پدر و مادر ها هم همه شان تربیت شده این انقلاب هستند. تحویل بگیرید این بذرهایی که موهای فشن آنها به آسمان هفتم می رسد؟ من جوان چه کنم؟ هیچ لازم نیست برادر! یک ساعت از وقت با ارزش خودم را روزانه در مرکز شهرم سپری می کنم مشغول انگشت مالیدن می شوم! کروبی و احمدی و میر و هر ننه قمر دیگری! چه فرقی می کند وقتی این نظام خودش از پایه مشکل داشته باشد! این جوانان را می بینید در مراسم امروز؟ به نظر شما بزرگترین خواسته ی اینها چیست؟ ۱- جمع آوری گشت ارشاد! ۲- ایجاد خانه های عفاف! ۳ـ جمع کردن پایگاه های بسیج و امر به معروف و هزاران درخواست دیگری که آخرش به آزادی کمر به پایین می رسد. تو رو خدا ببینید این جوان های مظلوم را ... . حیف که در این مملکت سیاست را با نام دین به این بدبخت ها می خورانند. حیف خون ۶۰۰ هزار شهید که ما و امثال ما باید پایمالشان کنیم.
با اجازه از عکاس: سید هادی حقگو





بالاخره ما هم سرغ این وبلاگ را بعد از چندی گرفتیم و اگر باری تعالی اجابت کند بایسته است هر روز به روز کنیم. اما گذران زندگی سخت است و نمی توان خود را با یک وبلاگ سرگرم کرد و با تحریر مکررات دل خود را شاد نمود پس به دنبال راههای دیگری بودیم - هستیم و خواهیم بود!
ستاد میر حسین موسوی به صورت نه تمام رسمی فعالیت خود را در شهر زنجان آغار نموده که این کار به ذاته جای تحسین و خوشحالی دارد. اما خوب اگر بدانیم چه کسانی در مصدر ریاست ستاد کذایی نشته اند شاید کمی تلنگری به ما بزند و زیاد باب میلمان نباشد. ستاد میرحسین موسوی را عده ای متشکل اند به نام های مسعود نجفیان - مجید تقی لو - بیوک ملایی و بهرام ملکی. این گروه که همه ررفیق های شفیقی شاید برای یک دیگر باشند در یک زمانی در یک مسجدی در یک عصر متحجری معروف به گروه شابانعلی بودند. افرادی که ذکر شد از آن دسته آدمهایی بودند که در آن زمان مردم را به زور چوب و چماق به پایگاه مسجد کشانده و آنها را به راه راست هدایت می کردند. یکی از افرادی که ذکر شد به طرزی نامعلوم ارتباطی با ترور سید عزالدین حسینی زنجانی - امام جمعه وقت - داشت. حالا به نظر شما این میر حسین موسوی که دم از آزادی و آزادی بیان و اندیشه میزند ! صحیح است دور و برش را این چنین آدمهایی بگیرند
ادامه دارد

چندی پیش مجبور به تماشای یک فیلمی شدم که کارگردان آن "سوسن تسلیمی" بود. کارگردانی که اکنون در سوئد ساکن و مشغول مطالعه و ساخت فیلم های متوسطی از آن دست است. آن فیلم یعنی "خانه جهنمی" زندگی یک خانواده ایرانی را نشان می داد که در خارج از کشور به سر می برند. مخاطب را با بالا و پایین زندگی در خارج از کشور آشنا می کرد و تقریبا تماشاگر را به فضا های سوررئالیستی سوق می داد. خانواده ای که پدر آن تند خو و تهاجمی است. مادر سوئدی با یک شخص دیگر رابطه جنسی و عاطفی برقرار کرده و مشغول خیانت به شوهر ایرانی و با غیرت اش است. دختر بزرگتر که تازه از آمریکا آمده ، در یک فاحشه خانه مشغول کار و کاسبی بوده است. دختر کوچکتر نیز با پسر همسایه رابطه عاطفی دارد و مشغول فراهم کردن امور ازدواجش است. کوچکترین عضو خانواده که پسر کوچک ای است ، از تمام مسائل خواهر بزرگ و کوچک خود خبر دارد به نوعی اسیر یک خانواده ایست که مجبور به الگو برداری از آن جمع است. او حتی مادر خود را در لحظه خیانت به پدرش می بیند. این سبک "سوسن تسلیمی" است که می خواهد یک خانواده ایرانی را این گونه ترسیم کند. اما شخصیتی دیگر که در این میان ذهن مخاطب را ممکن است درگیر کند شخصیت مادربزرگ آن مرد ایرانی است که خود لر است و کمی هولناک و ترسناک ترسیم شده است.

فیلم برشی از خانواده ای است که در آن لجن پراکنی موج می زند. برشی از خانواده ای ایرانی که با دیالوگ های رکیک جواب هم دیگر را می دهند. تصویری از یک خانواده عصبی که شاید برای بینندگان و داوران اروپایی کمی خوش آید. اما به نظر بنده ، فیلمساز خواسته همان راه محسن مخملباف را طی کند و در نظر خود بخواهد با تیغ سانسور ایران به جهاد برخیزد. به نظر من گاهاً سانسور برای ما ایرانی های ندیده که ادعای رفتار آزادمنشانه و انسانی داریم لازم است. خانم تسلیمی نه تنها نتوانسته است منظور خود را برساند بلکه ساخت شبه فیلم او باعث لجن مال شدن ایرانی و فرهنگ ایرانی شده است. سینمای ملی ما تا چه زمان باید خسارت جبران ناپذیر حماقت برخی از افراد مثلا شاخص را بدهد؟

این روزها دیگر حوصله نمانده است. سراغ هر شبکه ای که بروی سخن از فاجعه ای انسانی است که در غزه رخ داده است. کودکان و بینوایان فلسطینی که اسیر هیولایی به نام تنفر شده اند هر روز می میرند. هوا در غزه پس است. میلیونها اسلحه و هزاران بسته خون نمی تواند این گندی که به بالا آمده است را بشورد. آرزویم اسن است که عربهای عیاشی که فقط و فقط دم از حمایت و وحدت از فلسطین می زنند هرگز بخشوده نشوند. عربهایی که فقط غیر از بوی نفت و بوی زن چیزی دیگر را حس نمی کنند. این است دنیای پستی که انسان را به کجا ها که نمی کشد. به این سه عکس نگاه کنید. چیزی جز تنفر و نفرین و ناله وجود آدم را نمی گیرد. خدا لعنت کند باعث و بانی این فاجعه را. لعنت.
***
چند روز قبل سفرزی داشتم به جمهوری آذربایجان و به پایتخت آن یعنی باکو. واقعا آدم می ماند به مردمی که تا چند سال پیش از گشنگی می مردند و اکنون دچار سرمایه گذاری آمریکاییها و اروپاییها شده اند. باکو شهری که ممکن بود اگر تا چند ها سال قبل به آن سفر می کردی آن را دهکده می خواندی اما الان کجاست؟ باکو با آن جمعیت کم و چند میلیونی که به مراتب از تهران پایین تر است، رشد اقتصادی ۳۸٪ را از آن خود کرده است. واحد پول آن تقریبا به پول ایران تنها ۱۰۰ تومان از یورو کم تر است. کشوری که حتی یک ریال از پول نفت را به مردم خود اختصاص نمی دهد و میزان دریافتی های کارمندان از دولت به مراتب از ایران کم تر است. آنجا با دوستان ترکیه ای خود مناظره و مباحثه می کردیم. آنها به رییس جمهور ما توهین می کردند و ما نیز نمی توانستیم در مقابل حرف حق آنها چیزی به زبان بیاوریم. البته لازم به ذکر است که لقب جدیدی را هم به این پرنس ما یعنی احمدی نژاد داده اند : به زبان ترکی "پینتی محمود" که به فارسی خوانده می شود "محمود شلخته". خدا الهام علی اف را حفظ و حیدر علی اف را رحمت کند که این گونه ملت خود را راضی نگه داشته اند. اما پول نفت ایران کجاست؟ با این اوصاف اگر این مملکت باز هم بخواهد این احمدی نژاد مخ را انتخاب کند باید منتظر آن روزی باشیم که نظام را لبه تیغ ببنیم و فقر را به معنای واقعی کلمه لمس کنیم. احمدی نژادی که با نفت ۱۱۰ دلاری نتوانست ایران را اداره کند نمی تواند با نفت ۵۰۰ دلاری هم اداره کند. در این دولت فقط فقرا ، فقیر تر و اغنیا هم غنی شده اند. من که نمی توانم یک کشور کمونیستی را با یک کشور اسلامی مقایسه کنم اما این را می دانم که اگر جمهوری اسلامی یعنی این! مردم خیلی خریت کرده اند که رای آری داده اند. این ملت باید در دولتی که توسط کمونیسم اداره می شود زندگی کنند. جای لنین و استالین و پوتین در این مملکت خیلی خالی است... همین...

زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
*علی شریعتی*

این مطلب شاید به نوعی تکمله این مطلب محمد عزیز باشد
این روزها به قدری دل مرده ام که حد ندارد. روزها پی در پی هم می آیند و هنوز هیچ کار این مملکت و این سرزمین و این دنیای مزخرف روی حساب و کتاب نیست. وقایع تاریخی که شاید مسیر زندگی انسان را عوض کند. وقایعی که هیچ وقت در تقویم روبرویمان ثبت نمی شود و فقط ذهنمان را مشغول می کند.
یک سال از مرگ آن پزشک از همه جا بی خبر یعنی، زهرا بنی یعقوب در بازداشتگاه کفتارها می گذرد و هوز خانواده آن طبیبی که نتوانست درد خود را دوا کند، نتوانسته اند حق خود را بستانند. خانواده ای که با هزاران آرزو دختری را تربیت کرده بودند. خانواده ای که از ظلم این کفتارها شاید مو به تنشان سیخ شده است. من زار می زنم چون برای مملکتی که ادعای مهد اسلام آن گوش فلک را کر می کند این گونه بر هم وطنانش ظلم روا می دارد. من زار می زنم و گریه می کنم چون دلم نمی خواهد فردا روزی با زن و بچه خودم اینگونه رفتاری شود. من زجه می زنم برای اینکه با این اوصاف می خواهم جهان را نجات دهم. من مویه می کنم برادر ! چون می دانم که فردا روزی شاید یک چنین اتفاق تلخی برای خود یا امثال خودم روی دهد. من زار می زنم. چون از دست این حکومت و افرادی که خود را ولی امام زمان می دانند خسته شدم. از دست این استکباری که تمام مملکتم را فراگرفته خسته شدم. به این می گویند وقیحانه اسنانی را به کام مرگ کشاندن! درک می کنید؟ باید بترسیم از این کفتارها! امقال سعید امامی در این کشور کم نیست. افرادی که وجود مازوخیستی شان ممکن است کام خیلی ها را به مرگ بکشاند. مواظب کفتارها باشید! ممکن است فردا روزی شما هم به بهانه همراه داشتن تریاک مثل سعیدی سیرجانی مورد استعمال شیاف پتاسیم شوید. من زار می زنم.

نه جان من یه نیم نگاه بندازید! این یارو (شیخ مهدی کروبی) که نمی تونه دندوناش رو تو دهنش نگه داره چطور می خواد رییس جمهور شه؟ واقعا واسه ما جای سواله؟ چطور؟

خوب می دانیم که مردم این کشور با چهره منصور ارضی (آن مداح بی ریشه) آشنا هستند. مداحی که در مدح های خود پیش تر از اینکه از ائمه و پیامبران نطق کند و مردم را به گریه و اصلاحات هدایت کند بیش تر هادی مردم در سیاست است و مردم را به اصولگرایی دعوت می کند تا به دین داری. اخیراْ نیز، در یکی از مداحی های خود در محفلی، بسیار نطق تندی کرده و باز هم با شخصیت سیاستمدران ایران بازی کرده است تا هدایت مردم به دینداری و دین پرور. تهدیداتی علیه خاتمی و ... انجام داده هیچ، دست آخر هم به حسن روحانی از همه جا بی خبر گیر داده است. منصور ارضی ، منظور خود را از سیاست فقط و فقط اصولگرایی افراطی می داند و بس. شاهد بودم در یکی از مجالسی که در تهران ترتیبش را داده بودند تا آن خسروی احمقان مداحی کند، به انوشه انصاری ، آن فضانورد ایرانی الاصل ، گیر داده بود و از آن به عنوان یک زنا زاده یاد کرده بود. همین شخص ُاخیراْ تهدیداتی را علیه حسن روحانی انجام داده و به آن نصیحت کرده که در انتخابات شرکت نکند و با" انصار حزب الله "، آن بی توشه های راه ایمان که همه چیز خود را از دست داده اند ، در نیفتد. فقط خدا وکیلی به چهره این منصور ارضی نگاه کنید دیگر همه چیز را خودتان در می یابید. همین ... .